حكيم ابوالقاسم فردوسى
647
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
مىگردد و تا چهارصد سال از نژاد پاك و برومند و گرانمايهء ايرانيان كسى به شهريارى نمىرسد . گروهى از دليران ايران به زور بازو و جنگاورى خويش مىنازند ، و آن گاه كه من از آشتى كردن با تازيان سخن مىگويم خشمگين مىشوند و مىگويند كه : بيابانگردان بىگوهر كهاند كه با ايشان به نرمى و آهستگى سخن بگوييم ؟ آنان از راز سپهر و تاريك بختى ايرانيان در اين پيگار آگهى ندارند . تو پيوسته به فرمان خرد باش و از آن روى برمتاب هر چه خواسته و پرستنده و گستردنى و پوشيدنى دارى برگير و به آذرابادگان برو . به مادر كه ديگر روى مرا نخواهد ديد و آوازم را نخواهد شنيد درود مرا برسان و بگوى : هنگامى كه خبرِ كشته شدن مرا در جنگ مىشنود دل نبازد و از ديدگان خون نبارد . برادر ، بدان كه من و سپاهيان همه رنجمند و آشفته دل و شوربختيم . اميدى به زندگانى ندارم و روشن مىبينم كه از اين جنگ جان به در نمىبرم . هنگامى كه گيتى بر جهاندار تنگ گردد تو بر جان و تن خود مينديش ، و در نگهبانى و يارى كردن به او سستى مكن كه از تخمهء شهرياران ساسانى جز او يادگارى نداريم . با شمشير دشمنانش را بران . آگاه باش كه روزگار سياهى در پيش داريم . چو با تخت منبر برابر كنند * همه نام بو بكر و عُمَّر كنند دريغ كه اين همه رنج كه در كار آبادانى و سر بلندى ايرانشهر كشيدهايم همه تباه مىشود . از اين همه زحمت و تلاش بهرهء ايرانيان جز نامرادى و درد و حسرت نخواهد بود و كاميابى تازيان سوسمارخوار بىفرهنگ راست . به روشنى مىبينم گروهى از مردمان جامهء سياه مىپوشند ، و به جاى كلاه مهى دستار بر سر مىنهند . از آن پس نشان از تخت و تاج و كفش زرين و افسر و درفش نمىيابى . مردمان از پيمان و راستى و درستى مىگردند . گفتار و پندار و كردار نيك را از ياد مىبرند و به كژى و كاستى رو مىآورند . گزافگوى بلند نام و آرزوياب